آخرین پیام....

سلام دوستان عزیز

میدونم که خیلی از شما تمایلی واسه دیدن وبلاگ من نداشتین و خیلی از شما هم بواسطه برخی مطالب و صحبت ها و روابط پیش اومده از من و وبلاگ من بیزار شدین

بهر حال امید دارم که منو بابت جسارت ها و هر انچه که خواسته یا ناخواسته من انجام دادم،ببخشید

و از من و گناه من بگذرید

امروز تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو واسه همیشه بقول معروف تخته کنم

امید به حق که همه شما عزیزان موفق و سربلند باشید

در پناه حق

از همه شما سپاسگذارم...

سلام به همه شما دوستان و عزیزان

وظیفه داشتم از همه شما بزرگان تشکر کنم بواسطه لطف بزرگی که در حق من بی مقدار انجام دادین

بابای من دیروز از بیمارستان مرخص شد و باید دو هقته ای استراحت کنه تا دکتراش جواب قطعیشونو بدن

که باید عمل باز بشه یا بالن بزنه ویا هیچکدوم و تنها دارو مصرف کنه

چون 2تا از رگ های فرعی قلبش یه حالت زیگزاگی داره که بالن زدن رو سخت می کنه و ...

بهر حال ازتون ممنونم از دعاهاتون و پیاماتون و ابراز همدردی هاتون و...

امیددارم که این روز ها نصیب هیچکودوممون دیگه نشه که واقعا سخته

بچه ها ازتون ممنونم و سپاسگذار

به امید سلامتی همه عزیزانمون

یا حق


بابامو دعا کنین...

سلام دوستان

چند باری ازتون خواستم واسه فلانی دعا کنیم که خدا شفاش بده و....

هیچ وقت فکر نمی کردم شبی برسه که بخوام بگم

بچه ها واسه بابام دعا کنین واز خدا شفای اونو بخواین

من واسش جز دردسر نبودم و عاقبت هم من و بی فکری هام باعث شد که

امروز بابام روی تخت بیمارستان باشه و بقولی داغ داشتن فرزندی همچون من

واسه پدر و مادر ها بسیار سخت تر از دیدن و کشیدن داغ 100 تا فرزند خوب هست

و امروز من جز نگاه کردن کاری ازم بر نمیاد...

خدارو شکر امروز حالش بهتر بود ولی به دعای شما عزیزان محتاج

بیشتر از همه من به دعا های شما عزیزان احتیاج دارم چرا که این روزها تنها ارزوم

جبران گذشته است و شما از خدا بخواین که این فرصت رو بهم بده

و باور کنین تو دنیا هیچ چیزی ارزش پدر و مادر و عزیزان و نداره و این روزها،

دنیا به گندمی نمی ارزه  وقتی میبینی عزیزت رنج میبره و از دست تو هیچ کاری ساخته نیست


بچه ها بابامو دعا کنین

ممنون



هفت شهر عشق...

بیخبر رفت و دگر از او نیآمد
نامه ای نه ، کلامی نه ، پیامی نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش

ندیمش بکوچه ئی ، ببامی نه

تا که غربت ، یار من در بر گرفت

دل بهانه های خود از سر گرفت
گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد

آتشم افسرد

غنچه های بوسه ام

بر عکس او پژمرد

باد یاد عاشقان را برد

باد یاد عاشقان را برد

سالها رفتند و من دیگر ندیدم

سروری نه ، قراری نه ، بهاری نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش

از آنهمه گذشته ، یادگاری نه

تا که غربت ، یار من در بر گرفت

دل بهانه های خود از سر گرفت
گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد

آتشم افسرد

غنچه های بوسه ام

بر عکس او پژمرد

باد یاد عاشقان را برد

باد یاد عاشقان را برد

تو ...

 

تو که نازنده بالا دلربایی

تو که بی‌سرمه چشمون، سرمه‌سایی

تو که مشکین دوگیسو در قفایی

به ما گویی که سرگردون چرایی

 

سیه بختم که بختم واژگون بید

سیه روزم که روزم تیره‌گون بید

شدم محنت کش کوی محبت

ز دست دل که یارب غرق خون بید

 

بمیرم تا تو چشم تر نبینی

شرار آه پر آذر نبینی

چنان از آتش عشقت بسوزم

که از ما رنگ خاکستر نبینی

 

ز عشقت سوختم ای جان کجایی

بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی

نه در جان، نه برون از جان کجایی

 

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده، تاوان از که جوید

دریغا نیست همدرد موافق

که بر بخت بدم خوش خوش بروید

گل وصلت فراموشم نکرده

وگرنه خار از سر گورم بروید


چشم گریان من و این دل شیدایی من  


دور بودم ز تو و حسرت دیدار به دل

تو نبودی و شدم نزد دل خویش خجل

 

روزهایم شده شب، فصل بهارم چو خزان

برده از این دل من، شور و شعف باد وزان

 

کی رسد فصل وصال تو، دلم بی تاب است

این دل دریایی من بی تو دگر مرداب است

 

کوچه بی تو شده تاریک، گذر خاموش است

کوله باری ز غم و غصه کنون بر دوش است

 

تو بیا تا که بروید به گلستان سنبل

تا به گوشم برسد باز نوای بلبل


دوستت دارم...

گل من گرمی دستان تو نیست

که در این خلوت خاموش پناهم باشد

که دعای سحر و نیمه شبت

همه جا بدرقه ام پشت و پناهم باشد

من از این شهر غریب

من از این وادی هجر

سخن از خاطره ها می گویم

سخن از تنهایی

ز دل و درد دل و آه غریبانه دل

رمقی نیست مرا

که در این سوز خزان

دست من گرمی دستان تو را می خواهد

قلب من خسته از این دوری هاست

خسته از هق هق دلتنگی ها

خسته از کوچ غریبانه مهر

که به پهنای غروب

در دلم جا دارد

منم و سردی و غم

منم و بغض فرو خورده یک تنهایی

همدم و هم نفسی نیست مرا

که در این فاصله ها غم من دریابد

غم طوفانی ترک خورده درد

غم هجران ، غم دوری

ز تو ای شمع شب تار خزان

با تو سخن می گویم

که من از دوری دستان تو هم می گریم...

                                                    ...می دانم که میدانی چقدر دوستت می دارم...

یادم باشد...

یادم باشد، حرفی نزنم که به کسی بربخورد

و خطی ننویسم که آزار دهد کسی را 

یادم باشد از چشمه، درس خروش بگیرم 

و از آسمان، درس پاک زیستن 

یادم باشد، سنگ خیلی تنهاست 

 و باید با سنگ هم، لطیف برخورد کنم  

یادم باشد ،گره تنهایی هر کسی  

فقط به دست خودش باز میشود 

و پاکی کودکیم را هیچوقت از دست ندهم  

یادم باشد، زمان بهترین استاد است  

و معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم 

یادم باشد، قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم  

تابعد با مشت بر فرقم نکوبم 

یادم باشد، با کسی آنقدر صمیمی نشوم 

شاید روزی دشمنم شود 

و با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود  

یادم باشد ،پل های پشت سرم را ویران نکنم

 و

قلب کسی رانشکنم...

 

ای خدا...

در این حال مستی صفا کردم

تو را ای خدا من صدا کردم

از این روزگاری که من دیدم

چه شبها خدایا خدا کرده ام

نهادم سر سجده بر خاکت

به درگاهت امشب دعا کرده ام

که از من نگیری صفای دلم را

به راه محبت تو دانی

خدایا چه ها کرده ام

سبب گر بسوزد مسبب تویی تو

سبب ساز این جهان تویی تو

 زدست که آید که دستم بگیرد

مرا سایه ی امان تویی تو

شرار عمر فانی ام من

فروغ جاودان تویی تو

نشان ناتوانی ام من

توان بی نشان تویی تو

تو شور عشقم داده ای

مرا تو رسوا کرده ای

به کوی اهل دل مرا

تو مست و شیدا کرده ای

کجا روم که، چاره ساز ای خدا ،تویی تو

نیاز هر چه، بی نیاز ای خدا، تویی تو

گله دارم از...

سلام دوستان

از لطف و محبت همتون ممنونم که گهگاهی یادی از این حقیر میکنین

اما ازتون دلخورم وگله دارم از بعضی دوستان

امروز تو وبلاگ یه عزیزی یه متن خوندم که در واقع داستانه زندگی خودش بود

اون غم بزرگی داشت و اون درد وغمو میخواست با همه ما درمیون بگذاره

و حرف های دلشو زده بود و مطمئنم که انتظاری از هیچ کدوم ما نداشت

جز اینکه دسته کم اون حرف هارو بخونیم و...

خیلیا اومده بودن و مطلبو اصطلاحا خونده بودن اما چون اصلا نخونده بودن واسه اون پیام تبریک ،افرین با این قلم و.... بعنوان نظر گذاشته بودن

اون درد و غم بزرگ تبریک نداشت و داستان نبود که قلم شیوایی داشته باشه و ...

تعجب من  این بود که یه نفر که همه ما به مهرورزی و محبت و بزرگی میشناسیمش،اون چرا غفلت کرد؟؟؟

چرا بدون توجه به متن نظر میدیم ما که اون متنو نخونده بودیم

دوستان زیادی به وبلاگ من سر نمیزنن چون منو قابل این سر زدن نمیدونن و خیلیام که میان،نخونده نظر میذارن

من به نظر همه شما احترام میگذارم و اونو نشونه این میدونم که دسته کم یه لحظه بیادم افتادین

اما بیاین یا متنو بخونیم یا اصلا نظر نگذاریم...





چی دارین واسه گفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زن ریز نقش رنج دیده ای که خانه کوچک و محقرش کنار مزار فرزندش موجب حیرت و تغییر احوال بسیاری از مراجعین بهشت زهرا شده است.
 
ننه علی لقب معروف و مشهور مادری است که مدت ۲۰ سال بصورت شبانه روز در این خانه و در کنار مزار فرزند شهیدش زندگی کرد .
او که فرزندش به دست نوکران حلقه بگوش خاندان منحوس پهلوی (ساواک ) به شهادت رسیده است ، بعد از اینکه با خبر می شود فرزندش به شهادت رسیده و در شهر اهواز دفن گردیده است . راهی شهر اهواز می شود و در کنار مزار فرزندش بیتوته می کند .
 
بعد از پیروزی انقلاب به حضرت امام اطلاع می دهند که مادری از تهران به اهواز آمده و در کنار مزار فرزند شهیدش زندگی می کند البته بدون هیچ سرپناهی که او را در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب محافظت نماید ، به دستور امام (ره) پیکر این شهید از اهواز به بهشت زهرا (س) در تهران منتقل می شود .
 
از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۸ننه علی تک و تنها در این اتاقک فلزی زندگی کرد ، به گفته دوستان خانه شهید بهشت زهرا (س) تا مدتها این اتاقک ، برق نداشت وسیله گرمایشی و سرمایشی نداشت . بعد از سال ۷۸ به دلیل کهولت سن و بیماری جسمی ، تنها دخترش او را به خانه خود می برد و از آن به بعد هرچند ماه یک بار به زیارت مزار فرزندش می آید .

اگر به  قطعه ۲۴ ، نزدیک مزار شهید ۱۳ ساله حسین فهمیده رفته باشید احتمالا اتاقکی کوچک با دیوار های فلزی توجهتان را جلب می کند.

در میان این اتاقک مزار فرزند شهیدش قرار گرفته  که بر روی سنگ آن نوشته شده " شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست " .
این مادر بزرگوار در قید حیات می باشند و هر چند ماه یکبار برای زیارت به گلزار شهدا می آیند ، و اگر روزی به رحمت خدا بروند در کناز مزار فرزندش دفن خواهد شد .

کوچه خاطره...

از کوچه های خاطره عبور می کردم دوش ، بوی یاس می داد و مریم

تو بودی و ماهتاب ... من بودم و شب ... راز بود و نیاز ...

دست فواره ی خواهش شد در حریم حضورت ، نجوای تو بود و سکوت من

در پاسخ کلامت کتاب سخن را باید بست ، گوش باید سپرد به لالائی عاشقانه ات

من بودم و تب،تو بودی و خنکای بامداد ...

دیشب آخر دمی چند را مهمان خوابم گشته بودی اینک اما من مانده ام و حروفی گنگ،

تنها با همان زخم های مکرر و بی درمان دیروز های تلخ .

کاش باز هم قدم بگذاری بر دیدگانم

بر سرای دلی بی تاب

بر غریبستان دل

بر این کوچه ی دلتنگی ام ...

پاییز......زمستان

می‌دانم دلگیر می‌شوی
اما چه کنم
پاییز مرا می‌کشد
شیشه عطرش در جیب من مانده
و خودش رفته
تا تمام درخت‌ها را بیهوش کند
و بازگردد

فرصت نیست
تا برایت بگویم
برگ ریزان روح یعنی چه
و من چقدر از بوی پاییز را استشمام کرده‌ام
و …

فرصت نیست …

پنجره‌ها پس از زمستان گشوده می‌شوند

دریغ...

ما که این همه برای عشق
آه و ناله‌ی دروغ می‌کنیم

راستی چرا
در رثای بی‌شمار عاشقان
-که بی دریغ-
خون خویش را نثار عشق می‌کنند

از نثار یک دریغ هم
دریغ می‌کنیم؟ …



کیستم من...



كيستم من كيستم من
راز من چيست؟
برق عشقي از هستي
برق عشقي از هستي

داستاني
داستاني از جواني
قصه اي زان سرمستي
قصه اي زان سرمستي

سخني بر لب مانده
طربي از دل رانده

گاه چون جام مي در گردشم
گاه چون پروانه در آتشم

گه مي گريم گه نالم
چون ابرو چون دريا
بر كوه و صحرا
گوهر افشانم بي پروا

گاه به كنار گل چون خاري
به بهاران در گلزاري

زجوانيها رويايي
زدل طوفانهايي

زشراب هستي جامي
ز اميد و حرمان نامي

به كنار زهره چنگي
زنواي دل آهنگي

سخني بر لب مانده
طربي از دل رانده

نغمه اي ناگفته
خاطري آشفته
آرزويي در دل بنهفته
آرزويي در دل بنهفته

كيستم من كيستم من
راز من چيست؟
برق عشقي از هستي
برق عشقي از هستي

داستاني
داستاني از جواني
قصه اي زان سرمستي
قصه اي زان سرمستي